کوچه های بی کسی
دفتر عشق مرا آهسته وا کن ای عزیز در میان هر ورق قلبی شکسته خفته است
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت درست ساعت ۸:۰۸ دقیقه آدینه ۸/۸/۸۸ با حرم امام رضا تماس گرفتم ... از ساعت عاشقی (۰۰:۰۰) تا این ساعت تمام خطوط ارتباطی با حرم مشغول بود .... وای چقدر لذت بخشه شنیدن نجواها و دعاها ... تو اون لحظه واسه رسیدن سیب سرخ آرزوی همه جوونا ... واسه بلندی سایه امن پدر و مادران بر سر میوه های زندگیشون و شفای تمام مریضای دنیا دعا کردم و امیدوارم که امام رضا دعاهای ما رو پیش خدا برسونه و واسه اجابتش واسطه ما بشه .... در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب .... فریاد............. فریاد ..................... فریاد ............................... آن حسرت مانده بر دلم که تنها زبان زخمهای نشسته بر دل آزرده من است فریاد است !!! کاش فریاد بر می آوردم ... شب های ملال آور پاییز است خدایا هیچگاه برای من دشمنی قرار مده و اگر برای من دشمنی بود قدرت و توانش را برابر توان من قرار ده تا میان ما همیشه حق پیروز باشد.
شاید بیشتر شما دکتر جمشید تقسیمی رو بشناسید ... ایشون از قهرمانای بوکس ایران بودن و از افتخار آفرینترین هموطنای ما . دکترای بازاریابی بین الملل دارن و در اکثر دانشگاههای خارج از کشور تدریس داشتن . این ترم افتخار دارم که از حضورشون بهره مند بشم ... امروز هم با ایشون کلاس داشتم و خیلی خوشحالم که میتونم از دانش و تجربه این عزیز بزرگوار استفاده کنم . همونطور که از مطالب وبلاگم مشخصه فوق العاده عاشق شعر و ادبیاتم ... امروز دکتر اونقدر قشنگ و با احساس شعر میخوند و شعر رو تفسیر میکرد که آدم واقعا به وجد می اومد... امروز اونقدر از حضور در کلاس استاد خوشحال شدم که دلم میخواست با کسی در میون بذارم . خوب جایی بهتر از اینجا هم پیدا نکردم. دوست دارم چندتا ازنکته ها و حرفاشون رو تو وبلاگم بنویسم . این نکته ها رو حتما جزء مطالب بعدی قرار میدم ... ممنون که حرفامو نوش جان کردین.... امشب به قصه ی دل من گوش می کنی در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز تنها چیزی که آرومم میکنه نوشتنه .... تموم حرفایی که رو دلم سنگینی میکنن ، تموم اون زخمایی که از نامردمان زمانه ام بر قلب کوچکم بجا مانده ، و تموم دلتنگیایی رو که با اشک مثه بارون رو کویر گونه هام جاری میشن و .... همه و همه را ... مینویسم چون تنها کاغذ سفید و قلم هستن که میتونن راحت درکم کنن و هیچوقتم تنهام نمیذارن وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم بي شكوه و غريب و رهگذرند بر نگه سرد من به گرمي خورشيد مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را شبنم جان مرا نه تاب نگاهت جز گل خشكيده اي و برق نگاهي از تو در اين گوشه يادگار ندارم زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم يك نفس از دست غم قرار ندارم اي گل زيبا، بهاي هستي من بود گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم وان گل خشكيده را به سينه فشردم آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟ جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟ من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم عشق فريبم دهد كه مهر ببندم مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم پاي اميد دلم اگر چه شكسته است دست تمناي جان هميشه دراز است تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد چشم خدا بين من به روي تو باز است دلم خیلی گرفته ... دوست دارم حرف بزنم ... دوست دارم یکی حرفامو گوش کنه ... دیگه حتی آرزوی دفترم هم باهام حرف نمیزنه ... شبا خیلی با خدا حرف میزنم اما اون فقط گوش میکنه ... خدا جونم کاش میشد تو هم باهام حرف بزنی ... گاهی وقتا حس میکنم اینجوری دارم گناه میکنم، اما خداجونم اگه با تو حرف نزنم که هیچکسی رو ندارم .... خدایا میدونم گوش میکنی و تویه فرصت مناسب جواب همه حرفامو میدی اما... باشه گله نمیکنم همچنان به انتظار میشینم... خدایا مثل همیشه کمکم کن و تنهام نذار ... تنها بودن روی زمین رو به خاطر بودن با تو ، تو آسمونا تحمل میکنم ... خدایا پناهم باش برای همیشه بگذار هر روز رويايي باشد بگذار هر روز دليلي باشد براي زندگي ر وياهايت را رها مكن... ميدانم بسيار دشوار است و گاهي ترديد مي كني كه به اين همه مي ارزد؟ به زندگي اعتماد كن در آمدن آفتاب را بنگر و خدايت را ستايش كن و من به تو ا يمان دارم...
جز دسترس به وصل اویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوش پسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
هنگام غزل های غم انگیز است
گویی همه غم های جهان امشب
در زاری این بارش یکریز است
ای مرغ سحر ناله به دل بشکن
هنگامه ی آواز شباویز است
دورست ازین باغ خزان خورده
آن باد فرح بخش که گلبیز است
ساقی سبک آن رطل گران پیش آر
کاین عمر گران مایه سبک خیز است
خاکستر خاموش مبین ما را
باز آ که هنوز آتش ما تیز است
این دست که در گردن ما کردند
هش دار که با دشنه ی خونریز است
برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده ی پرهیز است
سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش آمیز است
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در اینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی
به دل امیر درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
يادهاي دگر ، چو برق و چو باد
ياد تو پرشكوه و جاويد است
و آشناي قديم دل ، اما
اي دريغ ! اي دريغ ! اي فرياد
با دل من چه مي تواند كرد
يادت ؟ اي باد من ز دل برده
من گرفتم لطيف، چون شبنم
هم درخشان و پاك ، چون باران
چه كنند اين دو، اي بهشت جوان
با يكي برگ پير و پژمرده ؟

| Design By : Night Skin |

