کوچه های بی کسی
دفتر عشق مرا آهسته وا کن ای عزیز در میان هر ورق قلبی شکسته خفته است
چه حریصانه مرا بوسیدی و من چه عاشقانه دست بر هوس هایت کشیدم اما کاش میفهمیدی که زن تا عاشق نباشد نمیبوسد و نمی بوید و تسلیم نمیکند رویاهای عریانش را.... دیوانه ام می کند... فکر اینکه ...زنده زنده...نیمی از من را ....از من جدا کنند... لطفا.... تا زنده ام بمان و آن نازنين پياله دلخواه را، دريغ بر خاك ريختيم! جان من و تو تشنه پيوند مهر بود، دردا كه جان تشنه خود را گداختيم! بس دردناك بود جدائي ميان ما، از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت، اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت، و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود، دردا كه چون جواني ما پايمال گشت! با آن همه نياز كه من داشتم به تو، پرهيز عاشقانه من ناگريز بود. من بارها به سوي تو آمدم، ولي هر بار دير بود! اينك من و توايم دو تنهاي بي نصيب، هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش. سرگشته در كشاكش طوفان روزگار، گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش!
آبی باش مثل آسمون... تا عمری به هوای تو سر به هوا باشم ... گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد
سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم
با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد
عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است
گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد
آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است
دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد
آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد

