کوچه های بی کسی
دفتر عشق مرا آهسته وا کن ای عزیز در میان هر ورق قلبی شکسته خفته است
میخواهم دروغ بگویم ؛ راستی برایم غصه میخورد . خسته شدم ؛ دستهایم برایت شعر می نویسند اما تو نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی دید و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد عشق من ... مرا تنها مگذار کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ... یاد داری نگاه آخر را چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی اکنون می گذارم و می گذرم نه از تو ... نه از دنیای تو ... آری از هستی و خاطراتت می گذرم برای آخرین بار خدانگهدار ، برو ولی خاطراتمو نگهدار برو عزیز گریه نکن دلم میگیره ، فقط بدون اینجا یکی برات میمیره بعد تو عشق دیگه برای من حرومه ، برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه برو فقط فکر نکنی کسی ندارم ، هیچ موقع تنها نمیشم خدا رو دارم به تو میگم یه کلمه " دو ست دارم یه عالمه " برو حرفات تو گوشمه برو یادت تو دلمه توی چشمام نگا نکن دست منو رها نکن دیگه بسه گریه نکن ... آه.... گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی با تشکر از محمد عمری به سر دویدم در جست وجوی یار آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت درست ساعت ۸:۰۸ دقیقه آدینه ۸/۸/۸۸ با حرم امام رضا تماس گرفتم ... از ساعت عاشقی (۰۰:۰۰) تا این ساعت تمام خطوط ارتباطی با حرم مشغول بود .... وای چقدر لذت بخشه شنیدن نجواها و دعاها ... تو اون لحظه واسه رسیدن سیب سرخ آرزوی همه جوونا ... واسه بلندی سایه امن پدر و مادران بر سر میوه های زندگیشون و شفای تمام مریضای دنیا دعا کردم و امیدوارم که امام رضا دعاهای ما رو پیش خدا برسونه و واسه اجابتش واسطه ما بشه .... در زمین عشقی نیست که زمینت نزند آسمان را دریاب .... فریاد............. فریاد ..................... فریاد ............................... آن حسرت مانده بر دلم که تنها زبان زخمهای نشسته بر دل آزرده من است فریاد است !!! کاش فریاد بر می آوردم ... شب های ملال آور پاییز است خدایا هیچگاه برای من دشمنی قرار مده و اگر برای من دشمنی بود قدرت و توانش را برابر توان من قرار ده تا میان ما همیشه حق پیروز باشد. امشب به قصه ی دل من گوش می کنی در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز تنها چیزی که آرومم میکنه نوشتنه .... تموم حرفایی که رو دلم سنگینی میکنن ، تموم اون زخمایی که از نامردمان زمانه ام بر قلب کوچکم بجا مانده ، و تموم دلتنگیایی رو که با اشک مثه بارون رو کویر گونه هام جاری میشن و .... همه و همه را ... مینویسم چون تنها کاغذ سفید و قلم هستن که میتونن راحت درکم کنن و هیچوقتم تنهام نمیذارن وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم بي شكوه و غريب و رهگذرند
آنقدر دروغ که حالت خراب شود:
آنقدر خوبم که چشمانم خیال ستاره دیدن را هم ندارد
آنقدر خوب ،که دستانم خیال پرواز
پاهایم خیال لمس امواج
و گوشهایم خیال شنیدن آواز را هم ندارد.
آری چشمانم خیال ستاره چیدن را هم ندارد ...
حالا میخواهم باز راستش را نگویم
بگویم خوبم
مثل خودم
خوبم مثل برادرم
مثل مادرم
و مثل ...باز هم خودم
خوبم
آنقدر خوب
که چشمانم میخندد
لبانم میخندد
پاهایم میخندد
و قلبم، مگر میشود بخندد؟!
ببخشید
اگر کمی از دروغهایم راست شد
دیگر سعی میکنم دروغم دروغ باشد
دروغ دروغ!!
تا یادم نرفت بگویم
من کسی رادارم که برایم شعر میخواند
کسی که برایم اواز میخواند
یا شاید کسی که برایم گریه میکند
آری کسی که برایم گریه.... نه شاید برایم می خندد
یا گریه...
نمیدانم
کسی که هم میخندد و هم گریه میکند
و من چقدر خیالم آسوده است
از زمینی که کنا رم نشسته
از آسمانی که بر بالینم ایستاده
.
میخواهم راستش را بگویم :
دارم از غصه می میرم!!
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام به دیدنت
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.
جز دسترس به وصل اویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوش پسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
هنگام غزل های غم انگیز است
گویی همه غم های جهان امشب
در زاری این بارش یکریز است
ای مرغ سحر ناله به دل بشکن
هنگامه ی آواز شباویز است
دورست ازین باغ خزان خورده
آن باد فرح بخش که گلبیز است
ساقی سبک آن رطل گران پیش آر
کاین عمر گران مایه سبک خیز است
خاکستر خاموش مبین ما را
باز آ که هنوز آتش ما تیز است
این دست که در گردن ما کردند
هش دار که با دشنه ی خونریز است
برخیز و بزن بر دف رسوایی
فسقی که در این پرده ی پرهیز است
سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش آمیز است
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در اینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی
به دل امیر درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
يادهاي دگر ، چو برق و چو باد
ياد تو پرشكوه و جاويد است
و آشناي قديم دل ، اما
اي دريغ ! اي دريغ ! اي فرياد
با دل من چه مي تواند كرد
يادت ؟ اي باد من ز دل برده
من گرفتم لطيف، چون شبنم
هم درخشان و پاك ، چون باران
چه كنند اين دو، اي بهشت جوان
با يكي برگ پير و پژمرده ؟
| Design By : Night Skin |

